بستن تبلیغات

بنیتا دختر بی همتا

باورت گر بشود گرنشود

حرفی نیست ...اما ...!

نفسم میگیرد درهوایی که نفسهای تو نیست .




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 30 شهريور 1391 | 13:15 | نویسنده : مهری |

خيلي وقته كه وقت نكردم بيام وبلاگت رو آپ كنم ازبس كه شيطوني

اين بار اومدم كلمه هايي كه ميتوني بگي رو اينجا بنويسم اولين كلمه كه ياد گرفتي بگي نه بود هرچي ازت ميپرسيديم ميگفتي نه البته جديدا اره هم ميگي .

ددر

ماماني

آب بده

بابا

نه

اري

رفت

ني ني

اينم چند تا عكس

خانوم مهندس

آخه تو اون تو چيكارميكني ؟

اين موش موشي مامانه

بنيتاو خاله ش

حدس بزنيد بنيتا كجاست؟

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 مهر 1392 | 16:21 | نویسنده : مهری |

ماماني الان كه دارم برات مينويسم شما يك سال و يك ماهه هستي البته الان خوابيدي كه من ميتونم با خيال راحت كارمو بكنم .تقريبا يه هفته ميشه كه از سفربه اصفهان برگشتيم اينم چند تا عكس يادگاري از سفر به اصفهان




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 13 تير 1392 | 14:43 | نویسنده : مهری |

عزيز دلم اصلا نميدونستيم كه اينقدر ميخواي از بازي تو پارك لذت ببري والا زودتر ازاينا پارك ميبرديمت

اينم چند تاعكس از اولين بازي تو توي پارك

 






[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 13 تير 1392 | 14:44 | نویسنده : مهری |

امروز روز تولدتوست ومن هرروز بيش ازپيش به اين راز پي ميبرم كه توخلق شده اي براي من كه زيباترين لحظات رابرايم بسازي.....

عزيز دلم تولدت مبارك




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 خرداد 1392 | 20:35 | نویسنده : مهری |
سلام خوشگل مامان ،سلام عسل مامان ببخش مامان رو كه ديربه دير ميام تا وبلاگ رو آپ كنم همش هم تقصير خودته كه اينقدر شيطوني ميكني و نميزاري به كارام برسم حالاكه خوابيدي فرصت كردم بيام ،تقريبا ازعيد توميتونستي چندقدم بدون كمك راه بري حالا كه چندروزي هست كه وارد دوازده ماهگي شدي اون دوقدم تبديل به تقريبا ده قدم شده ،قربون راه رفتنت برم من،از كلمه هايي كه ميتوني بگي الو كه هرچي دم دستت باشه ميچسبوني دم گوشت و ميگي الووو،چشمك زدنت كه خيلي بامزه ست دوتاچشات رو ميبندي اگه بتونم ازت عكس بگير حتما ميام تووبلاگت ميزارم


[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 فروردين 1392 | 23:57 | نویسنده : مهری |

 

پ

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 فروردين 1392 | 10:40 | نویسنده : مهری |
سلام ماماني الان دوروزه كه حالت اصلا خوب نيست سرماي بدي خوردي وهمش سرفه ميكني اصلا لب به غذا نميزني مامان خيلي برات ناراحته. خداكنه هرچه زودتر حالت خوب بشه وبه شيطونيات ادامه بدي


[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 18 اسفند 1391 | 11:52 | نویسنده : مهری |

عزیزم مامان رو ببخش خیلی وقته که نتونستم وبلاگت رو آپ کنم همش هم تقصیر تو وروجکه که تا میام کاری بکنم پشت سرم ظاهرمیشی اونم با چه سرعتی .الانم تو رو گذاشتم رو تختت که مثلا کارمو انجام بدم خودت رو به درو دیوار میزنی هی از حفاظ تختت میگری که وایسی ببینی من چیکاردارم میکنم این عکسیه که الان ازت گرفتم .فضول خانوم

دوم اینکه قبل از هشت ماهگیت دوتا مروارید خوشگل دراوردی مامان برات آش دندونی هم پخت که دندونات راحت دربیاد .کاری که این روزا خیلی انجام میدی دس دسیه و ازهرجایی میگیری که فقط چند لحظه ای رو بیاستی .

اینم یه عکس که دندونات تقریبا توش مشخصه باید بگم که این عکس با هزار دردسر گرفته شده

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 21 بهمن 1391 | 20:13 | نویسنده : مهری |

الان چند روزی هست که وارد 8ماهگی شدی دیگه چیزی نمونده که یک سالت بشه روز به روز داری بزرگترمیشی و خانوم تر .چند روزپیش با بابایی رفته بودیم برات کتاب بخریم دیگه وقتشه که کتاب بخونی وقتی برات میخونم توام هم صدایی میکنی

شکلک یاهو - چشم درشت

من دوتا کارو یاهم میتونم انجام بدم هم تلویزیون نگاه کنم هم کتاب بخونم




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 26 آذر 1391 | 13:05 | نویسنده : مهری |

چند روزی هست که پا تو هفت ماهگی گذاشتی حالا دیگه غیراز فرنی و حریره بادوم دکتر گفته که بهت سوپ هم بدم البته سوپ که چه عرض کنم فعلا محتویات سوپت برنج و یه تیکه مرغه .واکسن ٦ ماهگیت رو هم با بابایی رفتیم زدیم اما قربون دختر نازم برم که فقط تو مطب موقع زدن واکسن جیغ زد اما بعد از اون دیگه گریه نکرد .برای معاینه پیش دکترم رفتیم .وزنت درپایان ٦ ماهگی ٧٩٠٠ قد٧١ دور سر ٥/٤٢

مامان و بابا دوتا جشن تو یه روز داشتن یکیش نیم سالگی شما بود و دومی سالگرد عقدمامان و بابا بود که یه کیک کوچولو و یه جشن کوچولو داشتیم .کاری که این روزا میکنی درآوردن صدایی که مثل صاف کردن گلو میمونه وقتی مثل خودت صدا درمیاری نگاه میکنی و میخندی .

یعنی من عاشق این اخم کردنت ام قربونتــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بره مامانی

وای چه بد اخلاق توام دوست نداری سنت رو کسی بدونه




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 27 آبان 1391 | 14:20 | نویسنده : مهری |

الان سه ماهی میشه که غلت میزنی ولی چنددقیقه بعدش غرمیزنی وخسته میشی و دوست داری بغلت کنم .یه چیز بامزه اینه که سه چهار روزه باتمرینایی که بابایی بهت داده صداهایی مثل ماما از خودت درمیاری .اونقدرصدای بانمک وگرفته ای داری که نگو

شکلک یاهو - چشم درشت



[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 آبان 1391 | 19:13 | نویسنده : مهری |
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد